|
فرو میبرم دست هایم را در شب دنبال ستاره ای شبیه تو دیگر از بر شده دلم این شب ها را بودی.... گفتمت.... نشنیدی.... که یک غم زندگی می کند اینجا در کوچه پشتی چشمان من ته شب صدای قفس بی خواب می کند پرهای بالشم را چطورتاکنون نمرده اند این یک جفت چشم دلتنگ نکن این دریای شور را موج ها فرو میریزد از چشمم من نگران جهان توام جهانت را آب میبرد ستاره ی دنباله داریست... یادت عبور می کند.... عبور از کهکشان بسته ی چشمانم دور می شود.... دور حوای هزار ساله اند چشمان من + نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 10:36 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
سال هزار و سیصد و دلهره... اینجا دنیاست " لطفا دلتان نلرزد " عشق در دست تعمیر!!! از بس زندگی کرده ام پوست اندا خته است این شناسنامه اندیشه ام لبریز نوزادهای همهمه گوئی دلتنگی های همه عالم اضلاع خالی دل مرا می پایند برای بیتوته باورم می گوید : نه نمی شود بی تو!!! از بس زندگی کرده ام باز تو را کم آورده ام چمدان سنگین بی قراریم را برمیدارم با شعرهای قافیه باخته ام برمیگردم به هزارو سیصد و با تو امشب پنجره ی آغوشت را باز بگذار... پاورقی : تمام ناتمام من با تو تمام می شود... + نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 10:17 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
سرم روی دامن کاغذ پاره ها نگاهم گرم شیطنت بادباک خواب چشم که باز کردم در آن یک تکه روز سهم خانه ی ما صبح شده بود چقدر دلم برای ناشتایی یک پیاله ی داغ ، آرامش می خواست تا به یه حبه دلخوشی جرعه جرعه سر بکشم آسمان را می نشینم بر تاب آرزو آرزو می کنم کاش امروز دنیای آدم بزرگ ها تعطیل می شد...! ۷ساله شده ام با پای برهنه می دوم تا کودکی ها ی تو تاب بازیهای معصوم روی شاخه ی بلند صنوبر " هُلم بده !!! " " یه هُل بلند میخوام دستمو بزنم به آسمون" دست های کوچک تو بوی سیب می دهد موهای بافته ی ۷سالگی من عطر آب نبات " دیگه نوبت منه !!! " " شمردم ۲۰تا تاب خوردی " " فقط ۱۰تا دیگه... تو رو خدا " ۱ ۲ ۳ . . . چشم که باز کردم این بار در دنیای آدم بزرگ ها صبح شده بود و اتاقم هنوز بوی سیب دست های تو را می داد... پاورقی: تقدیم به کودکی های من و تو ... + نوشته شده در شنبه 25 مهر1388 4:44 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
زنگ دیکته روزگار بود که آرام کوبیدی، کلون زندگیم را تا من نقطه بگذارم روبروی آن همه دلتنگ ناگزیر وشروع کنم سر خط را با سلام تو بی هیچ سنگ نشانه ای که اگر ره گم کنم روزی که کاش گم شوم در مه حالا و همیشه ی تو که کاش ببری و پنهانم کنی در مردمک چشمهای رازدارت چشم هایت را که ببندی دیگر هرگز پیدایم نمی کند... زندگی نشسته بود و نم نمک گوش می داد، باران غزلی را که برای تو می خواندم و خدا نقاشی می کرد یک فصل دیگر را اینبار با یک عالمه مداد رنگی این اولین تجربه ی پائیز من و توست نیمه ی هر ماه عیار مهتاب واولین سلام تو خویشاوند می شوند می خواهم تمام انارهای دنیا مخاطبم باشند برای این آواز قصد کرده ام تو را دورکعت برای دلم بلند بلند بخوانم باران حواسش نیست بگذار از آسمان نوازش ببارد... پاورقی : دستي كه سيلي مي زند گراناز موسوی + نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 10:36 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
اگه خودکارت به اندازه ی نوشتن یه جمله رنگ داشت برام چی می نوشتی؟ پاورقی۱ : تولدت مبارک ،آره تو که اسم بلوتوثت خط قرمزه، با توام پاورقی۲ : ماه رمضون، یه بار دیگه خوش اومدی!!! پاورقی۳ : درست حدس زدی روبراه نیستم... پاورقی۴ : تو طاقت پروانه را خواهی ستود اما شمع زیرکانه تر می میرد... (؟) + نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388 6:37 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
مشق می کنم هرشب
سهم کوچکم را از بزرگی نامت گلایه مکن سجاده ام را پهن کرده ام تا تو را به خالص یک دعا مهمان کنم چقدر یک غزل معصوم میخواهد دلم توفقط میان ابرها بگرد نامش را برگزین من آن شعر را به دنیا خواهم آورد بزرگش میکنم به تنهائی آنقدر بزرگ که با شاه بیتش بتوان، در اقلیم مهربانی های تو پادشاهی کرد هیچ گاه دروغگوی قابلی نبودی تظاهر به دوست نداشتن من به چشمهایت نمی آید تو را حدس زده ام سالها پیش تر از خودت بر جفای نداشته ی تو هم صبوری کردن، عالمی دارد ناقابل است این انار سرخ خجسته از گوشه ی خنک بلندیهای مهربان برایت چیده ام راستی، یادت نرود قول داده ای که تا انتهای باران های این دنیا زیر این چتر دست هایم را گم نکنی... پاورقی۱ : تقدیم به تو که... و با آن که می ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا هستم... سید علی صالحی
+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388 0:49 قبل از ظهر توسط گل ناصبور |
ساقی سالار زینب تولدت مبارک تو کیستی؟! بشنو مرثیه های این شاعر غمگین را که اندوه بر قلبش آوار شده است و زیستن او را ادامه ای ناگزیر است بشنو...! ای بر بلندای شرف زیسته در درون من ... شایا تجلی
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 10:17 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
سالار زینب تولدت مبارک + نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 2:3 قبل از ظهر توسط گل ناصبور |
سرم، گرم نوشتن جریمه هایم بود سر که از دفتر مشق بلند کردم گفتند : سا لهاست شب شده وداروغه روز همه ی کلیدها را برداشته وفصلهاست رفته با برفی در دیماه پایین بیایدو نیامده بر تصویر پشت پنجره مات میشوم کسی با دلهره از نردبان ماه بالا میرفت تا ستاره ها رابچیند واز سقف آسمان، کرمهای شب تاب بیاویزد ومن با خودم می اندیشیدم یعنی مادرم کجا مانده ؟ چرا نمی آید به من دیکته شب بگوید ؟ دلم که همیشه آماده است هُری بریزد ،هُری میریزد وقتی یاد خوابم می افتم نشسته بودم لب جوبی و سر نمره های بدم را گوش تا گوش می بریدم باورم نیست که ما بابا نان دادی نوشتیمو آنقدر بزرگ شدیم که در هیچ گوشه ای از عالم جا نمی شویم پاورقی : من شاخه های شکسته زنی هستم که پیش از تو،یک درخت بود.... (؟) + نوشته شده در جمعه 26 تیر1388 7:44 بعد از ظهر توسط گل ناصبور |
این همه پنجره کنار تو
پیش روی من این همه درهای بسته همه ی ترس من گلدان تاقچه ی توست شب.... یک شب... که باد، بوی تنهایی مرا نیاورد و تو وقتی که یکنفر ( یک رهگذر) به شیشه می زند دوباره سمت عشق سلام کنی این همه پنجره کنار تو پیش روی من این همه درهای بسته همه ی ترس من خیابان است، بادی که صدای تو را توی گوش هر خانه می خواند و فردا که خبر بیاورند شبیه همه ی قصه ها دوباره یک نفر ماند دوباره یک نفر رفت پاورقی۱: بیا، این چشم من، بنویس ابر...اما بخوان باران... پاورقی ۲: خسته ام..... + نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 8:14 قبل از ظهر توسط گل ناصبور |
|
| ||||||