تبليغاتX
حرف های شکسته

حرف های شکسته

 

حال حواسم خوب نیست

دلم یک جراحی طولانی می خواهد

درست روی آن نقطه از حواسم که رو به توست...

+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391 10:31 قبل از ظهر توسط ناصبور |


 

چشمهایت را ببند

تا دیگر دست زندگی به من نرسد

در شهر چشمهای توحوضیست،

که عجیب دوستش دارم....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 3:10 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

خدایا

می خواهم ببینمت

طبقه ی چندم آسانسور را فشار دهم؟....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 3:23 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

شب ها یادم می افتد

که ما هی ام

قرمز

و کوچولو

قصد کرده ام امشب تو را خواب ببینم

که یادت آمده

 تُنگ بودی

بلوری

و مهربان

تُنگ بلوری مهربان من،

محکم احاطه ام کن

آنقدر که قصه ها خوابم کنند....

 

شب ها یادم می افتد... 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 5:5 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

 

نم پس نمیده این بغض

 برش میدارمُ میبرم زیر دوش

شاید  سر عقل بیاد

خدایا

دلم عجیب گریه می خواد

تو بیا واسطه شو....

 

 دلم عجیب گرفته...

 

+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391 4:39 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

باید که سوسنی را فقط با تو تجربه کرد

یا آن سبز یشم را که در آغوش برگ ها ست

و صورتی های یک لبخند ۲نفره را هم

وقتی کنار من، در قاب نقره ای  خدا می ایستی

و سهم من از دست هایت 

همان گندم زار طلائی ست

که از باغچه ی این اردیبهشت سر درآورده ...

گندمی های با تو...

 گندمی های با تو....

 

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391 3:23 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

درخت شدی ، درخت امن من

و من زیر سایه ات

زیبا شدم

گل دادم

سرخ

چون انار

با تو می شود انار بود یک انار شاعر

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391 3:44 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

باز حکم فصل ها،

"بهار" شد

و حکم تو "دل"

بهارازبام اسفند افتاده در دامان عالم

و تو از بام قصه ها در آغوش این دل

 هوایی شده ام در بازی این حکم ها

برای فتح باران های با تو

برای موهایی آشفته در باد

برای افسون مهتاب در اردیبهشتی دور....

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391 4:40 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

 

و خدا مرا روایت کرد

و من از تماشای گلی در دوردست

"مریم" شدم

 و اینک سالهای بی شماری را مریم ام

همچون سپیدار که سالهاست با سایه اش سپیدار است

آنسان که  گریه را

ماه را

خدا را می آموختم

مریم بودم...

یک مریم ناتمام دور

که هر اسفند،

نزدیک می شود

نزدیک تر به تمام شدنش ....

 

 اسفند نوشت : تولدت مبارک "مریم " تجربه های عجیب پربرف...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390 10:27 قبل از ظهر توسط ناصبور |


 

میزان ماه مهربانی های تو که، نیست

اسفند دستهای من

تا منهای دلتنگی های خودش پیش میرود

برف می بارد،

برف

در سرزمین خسته ی این رویاها

وآدم برفی این چشم ها

چقدر دلشان می خواهد این شعر را

  با تو درمیان بگذارند...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390 2:40 بعد از ظهر توسط ناصبور |


X

الهی گاهی نگاهی...

انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم
که پس از مرگ
عاقبت یک روز
دیوانه می شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این باشم...
قیصر امین پور


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1391

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو



شکسته شاخه ی صبرم بیا تماشا کن
    در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی