تبليغاتX
حرف های شکسته

حرف های شکسته

 

بلند است دستان عشق

اما

نرسیده به چشمهایت هنوز

چشمهایت را کمی زمین بگذار...

+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390 4:35 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

آمدنت چرا به عمق نمی رسد

لالایی هایت را به من برگردان

برای خودم،نه

خواب های زخمی ام

دلشان لالایی می خواهد....

+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390 1:7 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

و من آرام آرام شاعرم

شاعر تکه های مهربان تو

  همین شال گردن ،تکه های صورتی لبخند توست،

حوالی من و برفی که در این شعر میبارد

این روزها تکه های بی شمار تو در دلم

فصلیست سپید....

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 2 دی1390 0:1 قبل از ظهر توسط ناصبور |


 

دانه های انارند، ستاره ها

پاشیده در یلدای شب

و ماه قاچ هندوانه ای نجیب

و نیت گمشده ی من

خدایا تفال بزن....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390 1:6 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

سلام فرشته کوچولو

این روزها دلم عجیب برای تو تنگ می شود

برای شکلاتهایی که برایت نخریده ام

برای قصه هایی که برایت نگفته ام

برای لباسهایی که برای عروسکهایت ندوخته ام

چشمانم را میبندمو سر خسته ام را روی پاهای نازنینت میگذارم

در درون این روزهای مادر تو نهنگ غمگینی زندگی می کند

که اقیانوس دیگر برای آرزوهایش جا ندارد

میدانی فرشته کوچولو، مادرت دلش می خواهد کمی گنجشک باشد

پر بزندُ برود زیر شیروانی خانه ی دوری برای همیشه بخوابد

یک شب خواب دیدم

آمدیُ صدایم کردی :

" مامان، مداد آبیم لج کرده دیگه رودخونه رو آبی نمیکنه

مامان، آخه ماهیام تشنشونه ...

مامان..! "

بیدار که شدم رودخانه های بی شماری از چشمم سرازیر بود

دستهایم عطر موهای تو را میدهد

موهایی که هرگز برایت نبافته ام

راستی فرشته کوچولو

مادر خسته ی تو

شاید هرگز وقت نکند که به دنیایت بیاورد

اما یادت نرود

همیشه دوستت خواهد داشت

همیشه....

 

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390 6:44 بعد از ظهر توسط ناصبور |



.....................




دلش گرفته بودُ تنهایی نوشت:

دنیا را بغل گرفتیم

گفتند : امن است

هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد

بیدارشدیم دیدیم

آبستن تمام دردهایش شده ایم....        زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390 1:13 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

این نیمکت را

برای بی قراری های تو

 در این شعر گذاشته ام

لطفا کمی در قاب این خاطره بنشین

باید دوباره تو را کنار خودم کشف کنم....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390 0:57 قبل از ظهر توسط ناصبور |


 

گاهی آدم دلش می خواهد

وسط یک شب از خواب بپرد

بهترین کتابش را بردارد

و پاورچین پاورچین

از خودش

اتاقش

خانه اش

کوچه اش

خیابانش

شهرش

فصلش

کشورش

قاره اش

سیاره اش

بزند بیرون....

دور شود....

دور

دور

دور

دور

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390 3:54 قبل از ظهر توسط ناصبور |



سکوت نکن

من از پس حرفهای نزده ی تو بر نمی آیم

 واز پس این همه پاییز

که لهجه ی دلتنگی های مرا عوض کرده

و نگاه تو را ساکت

سکوت نکن

من از حرفهای نزده ی تو می ترسم....

 




+ نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390 6:34 بعد از ظهر توسط ناصبور |


 

حواسم باز بازیگوش شده

مدام پی تو می دود

همچون تکه ابری سپید

در پی باد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390 7:52 بعد از ظهر توسط ناصبور |


X

الهی گاهی نگاهی...

انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم
که پس از مرگ
عاقبت یک روز
دیوانه می شوم!
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این باشم...
قیصر امین پور


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1390

دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو



شکسته شاخه ی صبرم بیا تماشا کن
    در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی